بسم الله الرحمان الرحیم

سلام

« معلمی شغل نیست؛ معلمی عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای، رهایش کن و اگر عشق توست مبارکت باد.»    شهید رجائی

معروف است که شهید رجایی در اولین روز هر سال تحصیلی در کلاس با شاگردانش پیمان می بست و می گفت :

« من دیر نمی آیم ، شما هم دیر نیایید.

من غیبت نمی کنم ، شما هم غیبت نکنید .

من به شما دروغ نمی گوییم ، شما هم به من دروغ نگویید .

من به هر قولی که به شما بدهم وفا می کنم ، شما هم به هر قولی که به من می دهید وفا کنید .

من خودم را موظف می دانم که برای خیر و صلاح شما تلاش کنم ، شما هم خودتان را موظف بدانید که به توصیه های من عمل کنید و تکالیف تعیین شده را انجام بدهید.»

دیروز روز معلم بود.

پادشاهی پسر به مکتب داد        لوح سیمینش در کنارنهاد
برسرلوح اونوشته به زر            جوراستاد به ز مهر پدر    (از گلستان سعدی)
 روز5 اکتبر(13مهرماه)به پیشنهاد یونسکو (سازمان تربیتی علمی فرهنگی سازمان ملل متحد)به عنوان روزمعلم نامگذاری شده که در برخی کشورها این روز تعطیل است.

در کشور عزیز ما ایران 12 اردیبهشت مسمّی به روز معلم است.

وجه تسمیه این روز، به رویدادی بازمی گردد که در نخستین بهار پس از به بار نشستن انقلاب اسلامی به وقوع پیوست:شهادت معلم بزرگ، استاد مرتضی مطهری.

دو سال پس از این حادثه، وزیر آموزش و پرورش وقت، روز شهادت استاد مطهری را روز معلم و هفته 12 تا 18 اردیبهشت را به عنوان هفته معلم، اعلام کرد.

اما رویداد دیگری نیز در سال های دیکتاتوری رژیم پهلوی رخ داده بود که معمولاً در بزرگداشت دوازده اردیبهشت، کمتر به آن اشاره می شود:

در 12 اردیبهشت سال 1340، گروهی از معلمان تهرانی و شهرستانی در باشگاه مهرگان تهران اجتماع کردند و به طور جمعی، عازم وزارت فرهنگ- واقع در میدان بهارستان- شدند.در جریان این تجمع اعتراض آمیز، دکتر ابوالحسن خانعلی-29ساله، فارغ التحصیل دانشکده معقول و منقول(الهیات و معارف اسلامی امروزی)دانشگاه تهران و دبیر عربی و تعلیمات دینی در دبیرستانهای تهران- که سخنران مراسم بود،به قتل رسید و شماری از معلمان و دانش آموزان هم مجروح شدند. معلمان که قبلاً فقط خواستار افزایش حقوق بودند، درخواست های صنفی دیگری را هم به تقاضاهای خود افزودند.

آنان خواهان سقوط دولت شریف امامی، اعدام قاتل دکتر خانعلی، رفع اهانت از فرهنگیان و تغییر سطح حقوق معلمان و نیز نام گذاری روز دوازده اردیبهشت به عنوان روز معلم بودند.

از اولین سال کسوت و شغل معلمی ام شنیده بودم که تجلیل از مقام معلم و برگزاری جشن روز معلم در روز12اردیبهشت بدلیل شهادت استاد مطهری و اینکه نباید در این روز شادی باشد،ممنوع است.

گرچه سالهاست که به هیچ همکاری این روز را تبریک نمی گویم. زیرا معتقدم هرروز، روز معلم است و خصوصا در این زمانه که معلم و مربّی دانش آموزان هستیم و به تمام معنا وظیفه تعلیم و تربیت-یا اگر بخواهیم پارسی را پاس بداریم وظیفه آموزش و پرورش- نسل امروز را توأمان برعهده داریم. و بی اغراق باید اعتراف کرد چه تکلیف دشواری است.

زمانی یکی از اساتید اخلاق-سرکار خانم شایسته افراز - در یکی از جلساتش که مقارن با هفته معلم بود، از تلخی ها و سختیهای این روز می گفتند.ایشان که در یکی از محلات جنوبی شهر تهران به تدریس ریاضی مشغول بودند، در مورد این هفته می گفتند:

«من تو هفته ی معلم بجای دستمال دلم میخواد حوله دستم بگیرم و گریه کنم.»

و خاطراتی تلخ و محزون کننده ذکر می کرد از دانش آموزانی که چه اصرار و تلاشی جهت تهیه کادوی روز معلم می کردند و چه...!!!

ولی من اینک نه می خواهم به سخنان این استاد بزرگ-که حق بزرگی بر من دارند و هرجا هستند خداوند پاینده شان بدارد-فکر کنم.

نه در فکر مقایسه دانش آموزان منطقه17- که 5سال اول دوران خدمتم در مدارس آنجا بود- و دانش آموزان منطقه6-که اکنون در دبیرستانهایش تدریس می کنم- از لحاظ نحوه برخورد و رفتار، نوع هدایا، روش تبریک گفتن و...هستم.

نه علاقمندم به خاطرات تلخی که سالها قبل از زبان برخی معلمان از رفتارهای توهین آمیز برخی دانش آموزانشان در این روزهاو به این مناسبت شنیده بودم، فکر کنم.

نه به درددل آن معلمی که در یکی از شهرهای محروم اطراف تهران تدریس می کرد و آرزو می کرد:

ای کاش روز معلم را از تقویم حذف کنند تا او شاهد رنجهای دانش آموزانش که با وجود اینکه فقر مالی خانواده هایشان مانع خرید هدیه می شد ولی برای دست خالی نبودن در روز معلم،  با چه رنج و سختی وسایلی از خانه مثل نمکدان مصرف شده را که نمکش را خالی کرده و آن را لای کاغذی پیچیده و آورده بودند- فکر کنم.

امروز قصد دارم فقط به روزهای خاطره انگیز این مناسبت در سالهای قبل فکر کنم.

چرا که یادآوری خاطرات تلخ هیچ ثمر مثبتی ندارد. ولی یادآوری خاطرات خوش گذشته...

به خاطره ی دانش آموزی که بدلیل سن زیادش آخرین فرصت تحصیل در مدارس روزانه را داشت و در نامه اش به مناسبت تبریک هفته معلم با زبان و قلمی پاک و ساده و روان نوشته بود:

«خانم! من شما رو به اندازه ی خدا و ستارگان آسمون دوست دارم...»

از نقاشی آن دانش آموزم که تصویر معلم در کلاس درس را ترسیم و آن برگه را به عنوان هدیه ی روز معلم اهداء کرده بود.

از دانش آموزی که بااینکه شب تا دیروقت بیدار مانده بود تا کاردستی اش را جهت هدیه به معلم آماده کند، بااین حال از خجالت ناقابل بودن هدیه از طریق دوستش آن را به معلم دینی و قرآن خود تقدیم کرده بود.

وقتی صدایش زدم و بعد از تشکر به او گفتم:

« قشنگترین هدیه اونی هست که حاصل زحمت خودته.چون هم وقت گذاشتی براش. هم زحمت. و هم اینکه لبریز از مهربونی و محبت خالصانه و پاک و نابته.می تونستی به جای این همه زحمت بری مثلا یه کارت تبریک بخری و تمام.ولی اینکه هدیه ای میدی که حاصل زحمت و تلاش خودته و کلی وقت و تمرکز و هوشت رو صرفش کردی ارزشش خیلی بیشتره...»

آن موقع چه برقی را در چشمان زیبایش دیدم.

از دانش آموزی که در انجام تکلیف انشایش با عنوان:

« زیباترین چهره ای که دیده اید و فراموشش نمی کنید »

نام معلم دینی و قرآن را نوشته بود و توصیف مرا کرده بود.

وقتی در دفتر دبیران از معلم ادبیات این ماجرا را شنیدم گرچه حیرت کردم ولی چقدر احساس کوچکی در قبال روح بزرگ و در عین حال ساده و پاک این دانش آموز کردم!

هنوز تمام  آن روزها را به یاد دارم:

روزی که معلم ادبیات ماجرای انشای آن دانش آموز را تعریف کرد.

و روز معلم که آن دانش آموز انشایش را در کلاس خواند.

وقتی در انشایش در توصیف من به این جمله رسید:

« او چشمان سیاهی دارد!!»

خنده ام گرفت.پس از خواندن انشایش و  تشویق همکلاسهایش، عینکم که شیشه های تیره رنگ داشت را از چشمانش برداشتم و با حالت شوخی گفتم:

« چشمام سیاهه؟!!»

در حالی که به چشمانم خیره شده بود، با هیجان گفت:

« نه خانم! چشماتون سبزه!!!چقدر قشنگه!!»

و باز من که شرمنده ی دل و زبان پاک و مهرورز او شدم.

ازشاگردانم که سر راه مدرسه از پارک محله، گل می چیدند و مواظب بودند تا رسیدن به مدرسه گلبرگهایش نریزد.

از دانش آموزی که در وصف معلم شعر سروده بود و آن را تقدیم به من کرده بود.

از دانش آموزانی که در قالب نامه هایی محبت آمیز روز معلم را تبریک گفته و عذرخواهی می کردند از اینکه هدیه ای نیاورده اند!!و من چقدر شرمنده ی این احساسات و عواطف پاکشان می شدم.

از کارتهای تبریک و کارت پستالهائی که هدیه می دادند و برخی با چه ذوق و شوقی می گفتند:

« خانم!درش رو که باز کنید براتون آهنگ میزنه!»

گرچه مدیر مدرسه در مراسم صبحگاهی در سر صف دانش آموزان- را که اکثرا از خانواده های بی بضاعت بودند- از آوردن هر کادو در روز معلم منع و حتی تهدید هم کرده بود و این تهدید در مورد بعضی دانش آموزان مؤثر هم واقع شده بود.

ولی به هرحال زیباترین خاطره ام از روز معلم مربوط می شود به:

12اردیبهشت سال79.دومین سالی که در کسوت و شغل معلمی خدمت می کردم.

آن روز مانند همیشه و در حالی که دستانم مملو از کادوهائی بود که برخی دانش آموزان پر مهر و محبتم هدیه کرده بودند، به سمت چهارراهی که ایستگاه سرویس مدارس بود، رفتم.وقتی به محل تقاطع رسیدم از دور، آن دختر همیشگی را دیدم.

کدام دختر؟

دختری که قبلا بارها دیده بودم که گاهی کنار خیابان مدتی- گاه طولانی- منتظر می ماند. سپس با عجله و سریع از خیابان عبور می کرد.آن زمان همیشه این کارش برایم سؤال برانگیز بود که:

«چرا اینقدر کنار خیابان معطل و منتظر می ماند،بعد ناگهان با عجله ازخیابان عبور میکند؟»

تا اینکه یک بار در یکی از روزهای زمستان،که هوا هم تاریک شده بود- قابل ذکر است آن سالها در مدارس شیفت بعدازظهر تدریس می کردم-با چندتن از همکارانم مشغول صحبت و منتظر سرویس بودیم، هیچ کدام متوجه حضور این دختر در چندقدمی خود نشده بودیم،جوانی از مغازه اش خارج شد و خواست یکی از ما به آن خانم برای عبور از خیابان کمک کند.آن موقع دلیل این درنگ کنار خیابان و آن عجله را فهمیدم.

متوجه شدم که او بدلیل کم بینائی کنار خیابان منتظر می ماند تا با همراهی رهگذری بتواند به سلامت از خیابان عبور کند.و کمروئی یا هر دلیل دیگری مانع از این می شد که در تمام آن مدت انتظار، از کسی درخواست کمک کند.

ازآن روز دیگر وظیفه ام را درقبال او یافته بودم.هربار که آن خانم به تقاطع می رسید و قصد عبور از خیابان را داشت، به سمتش رفته دستش را می گرفتم و:

« سلام،خوبید؟ بفرمائید از خیابان رد بشیم»

و پس از عبورش از خیابان تشکر و دعای خیرش هنگام بازگشتم به ایستگاه سرویس بدرقه ی راهم بود.

نمی دانستم شغلش چیست و هر روز در آن ساعت از کجا می آید و به خانه می رود؟

بعدها یکی از همکارانم از قول معلمی در یک مدرسه راهنمائی دخترانه نقل کرد که آن دختر به لحاظ سن بالایش به عنوان مستمع آزاد در کلاسهای آن مدرسه شرکت می کند و..

در یکی از روزها که باهم از خیابان عبور می کردیم فقط در یک جمله گفتم:

« من هفته ای چهارروز اینجا منتظر سرویسم.برای همین شما رو این موقع می بینم»

آن روزها آن دختر برایم نشانه ای شده بود از زمان به موقع رسیدن و جا نماندن از سرویس.

وقتی به محل تقاطع می رسیدم و از دور او را می دیدم که می آید،می فهمیدم که سرویس هنوز نیامده است و گاهی که آن دختر را ان طرف خیابان می دیدم می فهمیدم از سرویس جامانده ام.

تااینکه روز معلم-12اردیبهشت79- فرارسید.تازه به ایستگاه رسیده بودم که دیدم از دور می آید.

به عادت معمول وقتی برای عبور از خیابان به سمتش رفتم.همین که سلام کردم با عجله و هیجان خاصی گفت:

« اِ.. سلام!!روزتون مبارک»

گوئی آن روز منتظر همین لحظه بود!!!

آنقدر از آن تبریک غافلگیر شدم که دستپاچه گفتم:

« ممنون!! روز شما هم مبارک!!»

از خیابان عبور کرد و من همچنان در حس و شوک تبریک او برای روز معلم بودم!!

از کجا فهمیده بود معلم هستم؟!

فقط از همان یک جمله ای که قبلا به او گفته بودم؟

هنوز پس از 15سال از آن روز،هرسال و هر بار که سخن از تبریک و روز معلم است، خاطره شیرین آن روز و آن تبریک خاطره انگیز و غافلگیر کننده در ذهنم زنده می شود.

شنیدن تبریک از کسی که انتظارش را نداشتم.

شاید با آن تبریک می خواست حس محبت و قدرشناسیش را بیان کند و چه زیبا چنین کرد.

فتبارک الله أحسن الخالقین