بسم الله الرحمان الرحیم

سلام. سلامی به سرسبزی و سرزندگی بهار و دلهای بهاری

این بار هم حکایتی دیگر از معلم دینی.

یکی از اقداماتم برای بازنگری در مدیریت کلاس و روش تدریس و رفتارم با دانش آموزان این است که براساس شرایط کلاس و مدرسه و بویژه دانش آموزان، سالی یک بار یا چندبار، نقش خود را با دانش آموزان جابجا میکنم.به این معنا که

آنها معلم کلاس میشوند و من دانش آموز ته کلاس!!

به این صورت که از بین دانش آموزان داوطلب برای تجربه ی یک زنگ معلمی دینی، با نظرخواهی از دانش آموزان دونفر را انتخاب کرده و بعد از تعیین تاریخ و هماهنگی با آموزگاران تازه کار، در موعد مقرر یک زنگ کامل مسئولیت اداره کلاس را به آنها می سپارم و خودم هم نیمکتی یکی از دانش آموزان ته کلاس میشوم و البته مانند پلیس راهنمائی و رانندگی کنترل نامحسوس البته نه در جاده ها که در کلاس درس دارم.

به همکاران جدیدم اختیار داده بودم یا دونفری کل80دقیقه را بطور مشترک و با هم کلاس را اداره کنند یا هرکدام 40دقیقه به تنهایی معلم کلاس شود.البته در بیشتر کلاسها این معلمان ترجیح می دادند باهم و بطورمشترک کلاس را اداره کنند.

هدفم از این اقدام چند چیز بود.

1. وقتی دانش آموز در مقام معلم قرار می گیرد، معمولا انتظاری که از کلاس و معلم دین و زندگی دارد را در گفتار و رفتارخود نشان میدهد.

2. وقتی در مقام دانش اموز در کلاس دینی حضور دارم  متوجه میشوم در چه  مواردی و چه وقت کلاس برای دانش آموز  کسل کننده و ملال آور میشود؟

3.یک بهانه و وسیله ای دیگر برای فراهم شدن یک زنگ شاد و بانشاط برای دانش آموزان فراهم میشود.

4. در مقام دانش آموز که به کار معلم جدید نظاره میکنم نقاط قوت و ضعف کار خود را بهتر درک میکنم. و متوجه میشوم کدام قسمت از کارمان در کلاس را دانش آموزان می پسندند و کدام قسمت را نه.مثلا:

با این که من در آن جلسه معلم نبودم.ولی کلاس با خواندن مطالب بچه ها روی تخته آغاز شد و این حکایت از مقبول بودن این قسمت از کلاس نزدآنها داشت.

5. تقویت احساس مسئولیت دانش آموزان و اعتماد به نفس و خودباوری آنها.

6. ایجاد زمینه برای مقایسه ی این کلاسها با کلاسی که معلم اداره میکند.

7. ایجادفرصتی تا دانش آموزان زحمات و صبوری معلمشان را قدر بدانند. بویژه زمانی که دانش آموزان مسأله ساز، سکان اداره ی کلاس را به عهده میگرفتند موقع اعتراض به بی انضباطی و شلوغی همکلاسیهایشان، فرصتی مهیا شده بود تا آنها به عینه ناپسندبودن کار خود وقتی که درجای خود- مقام دانش آموزی- هستند و صبوری و سعه ی صدر معلمانشان-اعم از درس دین و زندگی و...-را درک کنند.

البته این تجربه خالی از حاشیه- البته نه مثل و در حدّ حاشیه های بازیهای ورزشکاران و هنرپیشه ها-نبود. به این صورت که:

1.در دوتا از کلاسها یکی از معلمان جدید حسابی تمرکز روی این « معلم دیروزی و شاگرد امروزی» کرده بودند و تا تکانی میخوردم تذکر به من می دادند. تا آنجا که وقتی برای اجازه گرفتن دستم را بالا برده و معلمان اجازه صحبت دادند، بلند شدم و گفتم:

« اجازه خانم. شما فکر جلسه بعد رو کردید که جای ما با هم عوض میشه؟»

با این حرف صدای خنده بچه ها بلند شد.

اما جواب معلمها که شبیه به هم بود:

« اصولا من آدمی هستم که در زمان حال زندگی میکنم.»

« ما باید حال را دریابیم.»

 2. جدی نگرفتن کلاس توسط برخی دانش آموزان به این شکل که:

الف) با توجیه اینکه آنها هم شاگردانی مثل خودشان هستند: کلاس را جدی نگرفته و شلوغ می کردند.

ب) با معلمان جدید برخورد محترمانه و در شأن یک معلم نمی کردند. مثلا را به نام صدا میزدند نه با نام خانوادگی و پیشوند: خانم. یا نسبت به اعتراضات و سوالات آنها واکنشمی منفی و ناپسند نشان می دادند.

ج) سوالات متن و ترجمه آیات را-که این دبیران جدید بیان می کردند- نمی نوشتند و... د) برای این معلمان تعیین تکلیف می کردند.

ه) به کار دیگری غیر از  گوش کردن به درس دین و زندگی می پرداختند.مثلا:

کتاب درس دیگر را بازکردن و تکلیف درس دیگر را انجام دادن، بازیهای دونفره با هم و...

و موارد دیگر.

البته در این مورد چاره اندیشیده بودم . و از جلسه ی قبل و در همان جلسه قبل از ورودم به کلاس به دو معلم جدید گفته بودم کلاس را جدی بگیرند و به دانش آموزان دیگر هم گفته بودم:

«اسامی که این معلمها به من بدند در نمره امتحانی آنها تأثیر داره.چه مثبت و چه منفی.»

و در اثنای کلاس گاهی می ایستادم و کل کلاس را از نظر میگذراندم و با مکث روی برخی دانش آموزان آنها متوجه شده و تغییر رویه می دادند.

ولی بالاخره مشکلاتی هرچند جزئی و محدود وموقت پیش می آمد.

البته دربرخی موارد خودم هم برای ایجاد نشاط و هیجان بیشتر در کلاس،در این حاشیه سازی سهیم می شدم.به این صورت که:

وقتی قسمتی از درس یا صفحه ای را تدریس میکردند، سوال می کردم:

« اجازه خانم این صفحه تست کنکوری نداره؟

اجازه خانم این قسمت سوال متن نداره؟

اجازه خانم  این آیه رو اینطور  ترجمه کنیم روان تر و آسون تر نیست؟

و...»

یا وقتی از نیمکت نشینی_آن هم ته کلاس- خسته می شدم می پرسیدم:

« اجازه خانم تست روانشناسی نمی گیرید؟»

(تست روانشناسی که در کلاسهایم به سبب ایجاد لحظاتی بانشاط و سرشار از خنده و شادی و نیز گاهی انطباق موارد انجام شده با روحیات، احساسات، علایق دانش آموزان، بین آنها طرفداران فراوانی داشت،البته در برخی موارد بیشتر جنبه ی شوخی و سرگرمی داشت تا روانشناسی. و در برخی زنگهای درس دین و زندگی،برحسب شرایط کلاس در ابتدا یا میانه یا انتهاء کلاس انجام می شد.ناگفته نماند از آنجا که این کار باعث شادی و خنده و تفریح دانش آموزان بود، از قسمتهای ثابت زنگهای دین و زندگی در اعیاد باستانی و مذهبی- مانند: تولد ائمه اطهار(علیهم السلام)- بود)

 واکنشهای معلمان جدید به سؤالات و سخنانم بر نشاط بیشتر کلاس می افزود.

 یکی از جالب ترین حاشیه ها که برای بقیه جذاب شد، قهر من با کنار دستیم در یکی از کلاسها بود. هردو به نشانه ی قهر دستمان را زیرچانه گرفته و با گردن های کج نشستیم. این حالت ما،یک صحنه ی تماشایی برای بقیه دانش آموزان شد.

البته بغل دستیم در انتهای زنگ آمد و با کلی عذرخواهی گفت:

« خانم ما با شما به عنوان دوست و همکلاسی قهر بودیم نه معلم و شاگردی!!»

و این حرفش واقعا مرا به خنده انداخت.

3. در یکی از کلاسها،وسط کلاس معاون مدرسه واردشدند و پس از گشتن به دنبال من-که انتهای کلاس نشسته بودم- اجازه خروج یکی از دانش آموزان را گرفتند.به معلمان جدید اشاره کردم و گفتم:

« امروز اینها معلمند از اینها باید اجازه بگیرید.»

یکی از معلمان که دوست صمیمی آن دانش آموز بود گفت: «من اجازه نمیدم بره»

دانش آموز بدون اعتناءبه آنها به معاون مدرسه گفت:« اینا رو ولشون کنید خانم.من میرم»

و خواست ازکلاس خارج شود که معاون خوش برخورد مدرسه مانع شده و گفتند:

« نه باید محترمانه ازشون اجازه بگیری وگرنه نمیشه بری»

و بدین شکل دانش آموز اجازه ی خروج از کلاس را یافت.

4. در یکی از کلاسها که دانش آموزانش بسیار بانشاط و پر هیجان بودند.آنها یکی از همکلاسیهای شوخ طبع و پر از شیطنتشان را در کنار یک دانش آموزجدی انتخاب کردند تا به قول خودشان:« کلاس نه خیلی جدی و خشک و نه خیلی شوخی وسست باشه»

در پایان کلاسها ابتدا برحسب نحوه ی مدیریت آنها بر کلاس با جمله ی:

« بسیارعالی بود» یا «بسیار خوب بود» و دست زدن برای آنها و بدنبال آن کف زدن بچه ها و تشکر از آنها کلاس را تحویل میگرفتم.سپس خلاقیتها و ابتکارات آنها را ستوده و تشویق کرده بعد نقاط قوت و ضعفشان درتدریس و اداره ی کلاس را ذکر می کردم.

جالب آنجا بود که در پایان کلاسها وقتی از معلمان یک جلسه ای سوال می کردم:

« تجربه ی معلمی چطور بود؟»

پاسخ آنها یکی بود:

« خانم، معلمی خیلی سخته.»

حتی در یکی از کلاسها یکی از دانش آموزان شلوغ کلاس، برای یک زنگ بر صندلی معلم جلوس کرده و تکیه زده بود، در پایان کلاس قبل از این که چیزی بپرسم، گفت:

« خانم چقدر سخته!!خانم من اگر جاتون بودم همین امروز می رفتم استعفاء می دادم یا تقاضای بازنشستگی می کردم.»

این تجربه با وجود سختیهایی که داشت، مفید هم برای من و هم دانش آموزان بود. به طوری که دانش آموزان پس از اتمام هر تجربه ، زمان زنگ بعدی تکرار این تجربه را پرسیده و اصرار به تکرار بیشتر این زنگها داشتند.

شاید بهتر باشد که هر معلمی این تجربه را ولو برای یک بار امتحان کند.گرچه سخت است ولی به سختی های آن می ارزد. چرا که در کنار این سختیها آسانیهای فراوانی است.زیرا زیبا و غنی و کاملترین کتاب زندگی- کتاب آسمانی قرآن- فرموده:

« فإنّ مع العسر یسرا*إنّ مع العسر یسرا.»      سوره انشراح/آیات5و 6

 «همانا پس از سختی آسایشی است      پس از محنت و رنج آرامشی است»

الحمدلله رب العالمین

تا درودی دیگر بدرود