همیشه بهانه های زیبایی برای تفریح و خنده هست

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به اولین آفریننده ی شادی.

و سلام به شما دوستان و همراهان که آفریده های این خدای زیباآفرین هستید.

خنده رو هرکه نیست ، از ما نیست                  اخم در چنته ی گل آقا نیست

خدا رحمتش کند. آقای کیومرث صابری فومنی یا همان گل آقا را میگویم. مرد بزرگ و بزرگواری که در در اولین سالهای پس از دفاع مقدس با چاپ مجله ی طنز گل آقا سعی کرد واقعیتهای تلخ و شیرین جامعه را در قالب شوخی و خنده برای مردم بیان کند و به

این وسیله علاوه بر آگاهی بخشی به افراد جامعه در مورد اوضاع جاری کشور در آن زمان، فرهنگ فراموش شده ی خنده و شادی را در میان مردمی که هنوز داغ سالهای خون و ایثار و شهادت را در دل داشتند، زنده کند و به یاری خدا هم در این امر بسیار موفق بود.

شعر فوق هم سر تیتر جلد این مجله بود. جالب است بدانید ، گل آقا در حالی این بیت، را شعار خود قرار داده بود که خودش فردی دردمند بود. در سن دو سالگی پدرش را ازدست داده بود و تنها پسرش در حالیکه دانشجوی سال دوم بود در یک حادثه ی رانندگی ازدنیا رفته بود.

اما با وجود این مصیبتها و با وجود ناملایمات و مانع تراشیهایی که بخاطر هدف عالی و ارزشمندش متحمل می شد، اما استوار و  مصمم به تکلیفی که برای خود  تعیین کرده بود، یعنی بیان واقعیتهای تلخ و شیرین جامعه- نه با مطالب کذب و بی اساس - و در قالب طنز- نه با مطالب لغو و هجو و هزل- ادامه می داد و این گونه الگو و نمونه ای از یک مسلمان آگاه، مسئول، بیدار، بانشاط و سرزنده بود.

روحش شاد و یادش گرامی و راهش همیشه پوینده باد.

اما چطور شد که یاد از آن زنده یاد- گل آقا- کردم؟ دلیلش ماجراهای امروز کلاس درسم بود.

قبل از بیان ماجرا از شما خواننده ی گرامی درخواست می کنم این بزرگمرد ماندگار را با قرائت فاتحه و صلواتی نثار روح بلندش یاد کنید.

و امّا ماجرای امروز:

کلاس دوم ریاضی به نظر من یکی از بهترین کلاسهای مدرسه است.

دانش آموزانی بسیار خلّاق، هنرمند، مودّب ، منضبط، کوشا، بامحبت و مخصوصا بسیار شاد و بانشاط و دوست داشتنی و در یک کلام بچه هایی با رفتار و منش مسلمانی دارد.

همین خصوصیات این بچه ها آنقدر مرا شیفته ی این کلاس کرده که یکشنبه ها که کارم با این کلاس آغاز میشود را به بهترین روزهفته تبدیل کرده است.

امروز وقتی وارد کلاس شدم وخواستم روی صندلی معلم بنشینم، دیدم ردّ کفش یکی از دانش آموزان باعث کثیفی صندلی شده است. رو به بچه ها کردم و گفتم:

« یه نفر با کفش شماره 38 رفته رو صندلی معلم. کی بوده؟خودش رو لو بده.»

صدای خنده ی بچه ها بلندشد.

درسا- که گفتار و رفتارش مانند چهره اش نمکین و جذاب است- از میز اول جواب داد:

« خانم، ما همه شماره پامون 39 به بالاست.»

جواب دادم:« شماره پای من سی ونهه. ولی این جای پا کوچکتر از این شماره است. حالا من چطوری روی این صندلی بنشینم؟»

پارمیدا- که با وجود ظاهر آرامش، بسیار بانشاط و بامحبت است-  سریعتر از بقیه  در حالی که دستمال کاغذی به دست به سمت من می آمد، گفت:

« خانم، من نبودما»

گفتم:« میدونم کار شما نیست.»

بعد از محبت پارمیدا و زحمتی که برای پاک کردن صندلی کشید، خواستم بنشینم که چشمم به نقاشی روی تخته سیاه افتاد.

چقدر وحشتناک!!! چه می دیدم؟!!!

چشمتان روز بد نبیند. صحنه ای دیدم که به قول معروف: مسلمان نشنود کافر نبیند!!!!

در قسمت پایین تخته سیاه( ضلع جنوب غربی) که به سمت صندلی معلم بود، تصویر فردی بالای کوه بود و جمله ای ازقول این شخص کنار تصویرش نوشته شده بود:

« ریز می بینمتون»  زیر این جمله یک فلش کشیده شده بود که هم جمله و هم نوک فلش هردو به سمت معلم بود.

جمله را باصدای بلند خواندم و به دانش آموزان گفتم:

« کی جرأت کرده معلم دینی رو ریز ببینه؟»

بچه ها بعد از انفجار کلاس بوسیله ی شلیک خنده هایشان، جواب دادند:

« خانم، آن آقای بالای کوه داره به آدمهای پایین کوه این حرف رو میگه.»

دوباره به نقاشی نگاه کردم. آدمهای پائین کوه سمت چپ تصویر بودند.در حالی که  آن جمله و فلش به سمت راست( صندلی معلم) بود.

به بچه هاگفتم:

« پیش قاضی و معلق بازی؟!! آدمها که اینور هستند و جهت فلش اونور.!! مگر اینکه فرض کنیم اون آدم بالای کوه انحراف چشم داره!!!.»

و به یاد کتاب مدیر مدرسه اثر نویسنده ی تواناوهنرمند، زنده یاد جلال آل احمد افتادم که در توصیف یکی از معلمان مدرسه اش نوشته بود:

« آقای. . . در حالی که به میز اول نگاه می کرد، به سمت میز سوم رفت.!!»

شادی- خالق آن اثر هنری که نامش هم مسمای رفتار و برخورد شاد و دلنشینش است- گفت:

« خانم، من اون نقاشی رو کشیدم و جمله رو نوشتم که مربوط به مطلبیه که الهه نوشته.»

الهه- دانش آموز محجوب و آرام و در عین حال بسیار فعال کلاس- از میز آخر بلند شد و جمله عمیق، پر معنا و زیبایی را که نوشته بود، خواند:

« انسان متکبر مثل آدم بالای کوه می ماند که فکر می کند همه را کوچک می بیند، غافل از اینکه مردم پائین کوه، او را کوچک می بینند.»

 خلاصه آن نقاشی و  جمله و نوک فلش و. . . برای دقایقی سبب تفریح و خنده وشادی من و دانش آموزان دوم ریاضی شد.

و قتی این ماجرای خنده و تفریح را در زنگ دوم برای دانش آموزان دوم تجربی- که در ادب، محبت، انضباط، درسخوانی، خلاقیت و هنرمندی و مخصوصا شاد و بانشاط و جذاب بودن دست کمی از دانش آموزان دوم ریاضی ندارند، تعریف کردم و  صدای خنده ی آنها هم بلند شد، به این فکر کردم که:

چقدر ساده و آسان میتوان بهانه های مقبول و معقولی برای شادی و خنده یافت و ما چقدر سخت میگیریم.!!!

چه آسان میتوان دلهایی را شاد کرد.

چه سهل است خندیدن و خنداندن.

چه آسان میتوان لبخند را مهمان چهره ها و شادی را هدیه ی قلبها کرد و. . .

پس چرا ما اینقدر سخت می گیریم؟

 مگر ما امت همان پیامبر رأفت و رحمت- حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)- نیستیم که فرمود:

« ألهوا وَ ألعِبوا إنّی أکرَهُ أن یُری فی دینکم غِلظَه.»

« بازی و تفریح کنید. من اکراه دارم که در دین شما شدت و خشونت دیده شود.»

پس چرا خلاف دستور و سفارش ایشان عمل می کنیم؟ واقعا چرا؟؟

 یاد برنامه ی شاد و مفرح « صبح جمعه با شما»با آن مجریان توانمند و سرزنده اش. مرحوم منوچهر نوذری و  پریچهر بهروان. و با آن نویسندگان خلاق و بازیگران با نشاط و موفقش بخیر.انشاء الله همیشه شاد و پیروزباشند.

خانم مجری با این جمله برنامه را آغاز می کردند:

ز حق توفیق خدمت خواستم         دل گفت پنهانی   

                         کدام خدمت از این بهتر 

                         که خلقی را بخندانی

در پایان سوالم را تکرار می کنم:

چرا ما مدعیان دینداری و مسلمانی دستور و سفارش پیامبر و پیشوایمان را نادیده می گیریم؟ واقعا چرا؟

منتظر پاسخهای شما دوستان و همراهان هستم.

تا درودی دیگر بدرود

رَبَّنا تَقَبَّل مِنّا إنَّکَ أنتَ السَمیعُ العَلیم

/ 18 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
lمهشید

یادش در دلم زنده شد چقدر روز خوبی بود اصلا چرا اینطور گویم همه روز ها در کنارتان خوب است[گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل]

ساجده

خدایا این شادیو از جوونای ما نگیر [فرشته] [خنده][قهقهه][خنده][قهقهه] خانم اجازه [بازنده] بچه های دوم ریاضی هم شما رو دوست دارن [چشمک] موفق باشید [گل]

صدف

خانوم داشتیم؟؟؟؟یعنی یکشنبه ها که میاین خوشحال نمیشین که میاین سر کلاس ما؟؟:((((((((((((((( اصن من الان افسردگی میگیرم بعد میرم معتاد میشم:((

فائقه

چه عجب یه سایتی پیدا شد ک حمزه رو داره منی ک اسمم حمزه داره همیشه با این که به جایه حمزه (ی) میزارن مشکل دارم،خب این قدر تایپ فارسیم کنده که یادم رفت چی میخواستم بگم [نیشخند] تا درودی دیگر بدرود [چشمک][لبخند]

مبینا

سلام خانوم به قوله صدفی جونم که هی ما دوتارو اشتباهی می گیرید[چشمک][قهقهه][قهقهه منم ناراحت شدم[ناراحت]ینی خانوم جونه ما 1شنبه ها فقط به شوقه ریاضا میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قصه خوردم آیییییییییی قلبم [گریه]

الهه شمس

خانم به نظر من اگاهی مهم ترین عامل برای داشتن جامعه ای اسلامی است شاید هم خیلی ها میدانند و در ته قلبشون باخروارها کینه پنهان شده [نگران][خنثی][سوال]

شادی

وای خانوم ذوق مرگ شدم...اسمم اومدی تو ایترنت جهانی شدم[نیشخند]

زهرا

به نظر من شما اولین معلم دینی هستین که بچه ها واقعنی(به قول حسنا)دوستش دارن...!!!!![لبخند][تایید]

نیایش

واقعا وبلاگ قشنگی دارین...

سلام دوست عزیزمطلب زیبایی بود مثل بقیه ی نوشته هاتون انشاالله پاینده باشید راستی ننوشتید برای چی فلش به سمت معلم بود؟ممنون میشم اگر بنویسید چرا.امیدوارم باز هم از این مطالب آموزنده بنویسید خیلی استفاده کردم .من الله التوفیق