سیمای راستین اسلام(6)-چرا ما را ازخنداندن و خندیدن ترساندید؟من ترسیدم نمازبخوانم

بسم الله الرحمان الرحیم

آن که رقص و شادی را کفر محض می داند

                                                  گو بنال و زاری کن من دو گوش کر دارم

سلام
آن سلامی که به « سین» نقش سلامت دارد.
«لام» آن لطف و لطافت دارد.
« الفش»، الفت بی پایان است.
«میم» آن، عطر محبت دارد.

این مطلب ادامه سلسله مطالب سیمای راستین اسلام است که با عرض پوزش،بدلیل هفته معلم و ماههای مبارک رجب و  شعبان و...فاصله افتاد. اکنون ادامه آن مباحث:

در مطالب قبلی در حد بضاعت اندک علمی و معنوی خود، از سیمای راستین اسلام سخن گفتیم و از ضرورت و وجوب شادی و شادی بخشی و شادی آفرینی.

اشاره شد که یکی از وجوه و موارد منفی نگری و بدبینی های معاندان و مخالفان- چه بیگانگان و چه معارضان داخلی- نسبت  به دین آسمانی و حیاتبخش اسلام این است که آنان اسلام را دین غم و عزا می دانند.

و گفتیم که ما باید درمورد ریشه و دلایل این تفکر ناراست و نادرست،پیش و بیش از این که انگشت اتهام را به سمت عامل بیرونی بگیریم، خود را مقصر بدانیم.

 در مطلب قبلی اجمالا یکی از اشکالات و اشتباهات رفتاری ما یعنی:

در حد افراطی پرداختن به مناسبتهای عزاداری و کمرنگ برگزارکردن یا حتی  نادیده گرفتن بسیاری از مناسبتهای شاد مانند تولد معصومین(ع) ذکر شد.

اما عامل و علت اصلی و اساسی دیگر:

خنده و شادی را امری ضدّاسلامی یا حدّاقلّ غیردینی دانستن.

ترس از خنده و شادی و همیشه حالت غم و ترس از جهنم داشتن بین خانواده هایی با فضا و تفکر مذهبی سنتی و متعصبان به عنوان یک فرهنگ ضروری نهادینه و ریشه دار شده است.

و دربسیاری از موارد مشاهده می شود که از روی ترس یا عادت حاضر به تغییر این طرزفکر که دیگر برایشان سنّت پایدار و ماندگار شده-در حالی که یکی از بدعتهای خطرناک و خطرآفرین است و بدلیل صدمات سهمگین و عمیقش بر پیکره ى دین باید برچیده شود-نیستند.

ترس از تغییر بلایی است که این خانواده ها را فراگرفته و چنان در ذهن و مغزشان رسوخ کرده که حتی در خیال و رویا هم حاضر به تصور و تجسم برون رفت از این بدعت و جایگزینی سنّّتی کاملا متفاوت از این سبک و سیره نیستند,

دوستی تعریف می کرد که از دوران کودکی به او و خواهر کوچکترش تلقین کرده بودند:

خنده آخرش گریه داره!!

او تعریف می کرد:

«در دبستان شیفت بعدازظهر تحصیل می کردم.وقتی در فاصله صبح تا ظهر با خواهرم خیلی بازی می کردیم و می خندیدیم، دائم نگران بودم که اینقدر خندیدیم،حتما مدرسه برم خانم دعوام میکنه و گریه می کنم!!!

با اینکه شاگرد اول کلاس بودم و معدلم 20بود. ولی این ترس را همیشه در روزهایی که درخانه زیاد می خندیدیم، داشتم و وقتی کوچکترین توبیخی از معلم می شدم یا با همکلاسی دعوایم می شد و بدلیل دل نازک و احساساتی بودن، سریع اشکم جاری می شد، آن را به حساب تاوان خنده ی بیش از حد صبح می گذاشتم!

حتی وقتی در کتاب فارسی اول راهنمایی این بیت شعر را دیدم :

در پی هر گریه آخر خنده ای است          مرد آخربین مبارک بنده ای است

همیشه فکر می کردم این شعر اشکال دارد و جای خنده و گریه عوض شده!!

از آنجا که حدیث معروفی از امام علی(علیه السلام)هست که فرمود:

«العلم فی الصغر کالنقش علی الحجر» « یادگیری درکودکی مانند نقش (حکاکی) روی سنگ (ماندگار) است»

این تلقین که از دوران کودکی در ذهنم نقش بسته بود،چنان تثبیت شده بود  که هرگاه بخاطر موضوع طنزی از شدت خنده اشک از چشمانم جاری می شد، بلافاصله اضطراب اینکه قراره چه اتفاقی بیفته که اشکم دربیاد به سراغم می امد!

در کلاسهای دینی و قرآن دبیرستان و اخلاق دانشگاه و مخصوصا در جلسات اخلاق و خودسازی- که به طور خودجوش شرکت می کردم- بازهم فراوان در نکوهش خنده ی زیاد شنیدیم و آموختیم و ملامت شدیم.برّنده و مؤثرترین سلاحشان این حدیث از حضرت محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود:

« کثرة الضحک تمیت القلب» «خنده ی زیاد، دل را می میراند.»

آموختیم که دختر باوقار و متین بلند نمی خندد.

آموختبم که انسان مؤمن خنده اش لبخند است.

آموختیم که پیشوایان معصوم(علیهم السلام) نمی خندیدند. قهققه نمی زدند و خنده  آنان فقط لبخند بود!

اموختم که خندیدن و شادبودن زیاد، از حجابها و موانع خودسازی است!!

و...

و بسیار درسهای دیگر که در مذمّت خنده و تضاد و تغایر شدید آن با نمونه و مصداق یک دختر مؤمن و متین و مسلمان و باوقار آموختم!!!

حتی درسال اول تدریسم-در یکی از مدارس جنوب تهران- یک بار از دو همکار دفتردارم که مشغول صحبت بودند، شنیدم که یکی از آنها به دیگری می گفت:

« ببین! دیروز اینقدر حرف زدیم و خندیدیم، بعدش می خواستم برم قرآن بیارم و بخونم،  پام اصلا نمی رفت! نتونستم از جام بلند شم. گفتم: چقدر بد شد اینقدر خندیدم سنگین شدم حالا نمیتونم قرآن بخونم.»

دفتردار دیگر هم با بیان جملاتی، سخن او را تایید و عدم توفیق او در قرائت قرآن در آن روز را همین خنده زیاد دانست،!!!

و خلاصه بااین طرز تفکر زندگی می کردم تااینکه مدتی قبل مهمان یکی از دوستان کلاسهای قرآنی بودیم.آن روز پس از ختم انعام توسط مهمانان و سخنرانی کوتاه استاد، زمان کوناهی تا اذان باقی مانده بود.از آنجا که بعضی میهمانان بعد از مدتها همدیگر را می دیدند، بعد از روبوسی و مصافحه شروع کردیم به گفتن و خندیدن و سر یک ماجرا که آن زمان در کلاس قرآنمان اتفاق افتاده بود را موضوع خنده و تفریح کردیم و کلی با صدای بلند خندیدیم.

 

خلاصه آن دقایق را با شادی و خنده سپری کردیم.اذان ظهر که پخش شد، وقتی برای نماز آماده شدم، ناگهان دچار ترس و اضطراب شدم:

 

 

 

 

 

 

 

 

« من چرا اینقدر خندیدم؟

 

الان بااین حال خنده بخوام نماز بخونم، اصلا تمرکز و حضور قلب در نماز ندارم و تمام حواسم میره به این ماجرایی که خندیدیم!! الان این موضوع شیطون میشه سر نماز همش جلو چشمم میاد و حواسمو پرت می کنه!حالا چکار کنم؟!...»

 

 

 

 

 

 

 

و خلاصه آنقدر ترس داشتم که برای لحظاتی چادر به دست نشسته و منتظر بودم آن اثرات خنده از جسم و روحم خارج شود!! تا بتوانم با تمرکز نماز بخوانم.ولی ترسیدم این زمان طولانی شود. برای همین احساس کردم چاره ای ندارم جز اینکه با همان حال شادی و نشاط سراغ نماز بروم!

 

 

 

 

 

 

 

برخلاف انتظار و اضطرابم آن حالت نه تنها مانع تمرکز و باعث حواس پرتی و مشغولیت دهن و فکرم در نماز نشد،بلکه حال بهتری نسبت به نمازهای قبلیم پیدا کردم و حتی بعد از نماز هم حالت رقت قلب و حال دعا به من دست داد و برای لحظاتی هرچند بسیار کوتاه با خدا خلوت کردم.و چه حال خوب و خوشی بود.

 

آن موقع بود که فهمیدم آنچه در این سالهای طولانی در مذمت خندیدن شنیدیم و آموختیم، نه آموزه ای دینی و عقلی و اخلاقی بلکه تفکرات و سلیقه های حاصل از تعصب و تحجر و جمود فکری و در تضاد کامل با شرع و عقل و عرف و فطرت بود.

 

وقتی بعد از نماز ماجرا را برای دوستانم تعریف کردم آنان هم با تایید سخنانم در ردّ آن تفکر و تلقین نادرست ضدّدینی گفتند.و... »

 

 

و اینگونه این ماجرا انگیزه ای شد برای نوشتن مطلبی با این عنوان در وبلاگ:

 

 

« چرا ما را از خنداندن و خندیدن ترساندید من ترسیدم نماز بخوانم

 

 

 

 

 

با جور و جمود و جهل باید جنگید      تا پاک شود جهان از این هر سه پلید
یا ریشة هر سه بباید خشکاند         یا سرخ به خون خویش باید غلتید

 این قصه سر دراز دارد.

به پایان آمد این دفتر              حکایت هم چنان باقی است

در مطالب بعدی نیز- که باز هم از خنده وشادی خواهیم گفت- همراهمان باشید.

همچنان منتظر نظرات و نقدهای سازنده ی شما خوانندگان فرهیخته و فرزانه در جهت رفع اشکالات و اشتباهات این نوشتار هستم.

السّلام علی من اتّبع الهدی

الحمدلله رب العالمین

ربّ زدنی علما

/ 0 نظر / 29 بازدید